✟۩†۩پرنســـ♀ـس تنهایی۩†۩✟

✖❣...✖جایی برای رهایی از دلتنگی✖...❣✖
if my feeling for you were pain, i would be dead right now
من هیچوقت نگفتم دوست دارم ما در اعماق درون من می دانم که چگونه دیوانه وار عاشقت
A long sentence that makes no sense, like the name of an emo song یه حس عجیب و آشنا ازش توی وجودت داری که وقتی بهش فکر میکنی ناخودآگاه لبخند شیرینی میاد رو لبات و احساس میکنی درونت مثل یه قصر بلوری میدرخشه. این قصر بلورین که توی قلبت ساخته یه جای امنه واسه خودش و خودشم اینو خوب میدونه.وقت تنهایی هاش،دلتنگی هاش،خستگی هاش،خندیدناش،گریه کردناش،میاد به این قصر بلوری که توی قلبت ساخته مزرعه خشک نیم باز قلبت رو تبدیل کرده به یه قصر بلوری! شده شاهزاده این قصر بلوری اما تو هنوز پرنسس کوچه گرد پایین شهر قلبشی! یه نهال کاشتی توی کوچه ی تنهایی قلبش به امید اینکه یه روزی این نهال تبدیل بشه به یه درخت تنومند که این پرنسس بتونه زیر سایش زندگی کنه شاهزاده توی قصر خودش،پرنسس توی کوچه پس کوچه ها! شاید هیچ وقت نتونن توی یه قصر بلوری در کنار هم باشن،شاید هیچوقت نتونن توی کوچه پس کوچه های پایین شهر با هم زندگی کنن ولی تا ابد توی جایی که بهش تعلق دارن زندگی میکنن صدای پای تو که میروی.صدای پای مرگ که می آید! ۱گریه ۱لبخند ۱احساس ۱عشق ۱دروغ ۱خیانت ۱دلشکستگی ۱عمر زندگی ۱مرگ من=۱ اما انگار وقت ندارم که بگم. نه وقتشو دارم نه گوش شنوایی که حرفامو بشنوه! نمیدونم! شاید دیگه انگیزه ای ندارم که بخوام به فرداها فکر کنم!!! لبخند؟! تنهایی؟! چطوری؟! اینجا واسه من مثل جاییه که همیشه بهش نیاز داشتم. نیست! هیچکس در کنارم نیست! حتی یک دوست ساده! حتی برای حرفای ساده! نیست! هیچکس نیست! خوردم زمین و دوباره میخوام بلند بشم.امیدوارم دیگه این دفعه اشتباه نکنم. هرکی این پست رو میخونه لطفا واسم دعا کنه.خیلی نیاز دارم.بعضی وقتا ُبعضی حرفا رو نمیشه زد! فقط دعام کنید! زندگی مثل یه کوچه است.ما هم عابراشیم.از کنار هم رد میشیم و بعضی وقتا به هم سلام میکنیم.بعضی وقتا مکث میکنیم و بیشتر به هم نزدیک میشیم.بعضی وقتا دست همدیگرو میگیریم و به راه ادامه میدیم.اما....بعضی وقتا هست که اونی که دستتو گرفته یهو وسط راه دستتو ول میکنه و دست یکی دیگه رو میگیره.شبای سرد این زندگی دیگه کسی نیست که دستتو بگیره تا گرم بشی.دیگه کسی نیست که گرمی لبخنداشو به لبای سردت هدیه بده.میبینی که کنار دیگری شادتره.اما....دلت....نمیتونی روش پا بذاری. از کنار آدما رد میشی و وقتی میبینی دستاشون تو دست هم دیگست ته دلت یه غبار سرد میشینه.بغض میاد تو گلوت و اشک تو چشمات حلقه میزنه.خودتو نگه میداری و سریع به سمت دیوار تنهایات میدوی.میری پشت دیوار میشینی و آروم صورتتو با اشک نوازش میدی1.اون لحظه ها همش میاد جلوی چشمت.تو حال و هوای خودتی که یهو صدای پای دو نفر از دور به گوشت میرسه.آروم از کنار دیوار سرک میکشی و بهشون نگاه میکنی.میبینی همون عابر کوچه ی زندگی که یه روز دستای تو توی دستش بود الان دستای یکی دیگه رو گرفته و دارن از کوچه رد میشن.صدای قهقه خندهاشون گوشاتو کر میکنه.با هر لبخندش یه اشک از چشمت میاد پایین.میبینی که داره لبای خندون یکی دیگرو نوازش میکنه.تو دلت به خودت میگی:پس کی صورت خیس منو ناز میکنه؟! حکمت زندگی چیه!!!؟ Kheli harfa too zehno delame.ama nemitonam b zabon biaram halamo. Adama sobha k az khab bidar mishan neghabhashono b surat mizanan va zendegie rozmare aghaz mishe. Bishtar vaghta dar hal fekr kardan b gozashtam.tajrobehai k be dast avordam. Tasmim gerefte bodam k manam mesle baghie adama y neghab b chehram bezanam.dg nemikhastam daronamo mane vagheimo kasi bebine. Nemidonam raze in zendegie chie!nemidonam chera dobare neghabamo bardashtam .nemidonam chera mane vagheimo b to neshon dadam. Khodamo tabdil karde bodam b ye derakhte kohneye ghadimi k too delesh por az harfo raze.ama vaghti to umadi dobare shodam hamon bidemajnone sabegh k bodam.bide majnoni k ba har nasimi milarzido barghash mirikht.ta b khodesh miumad midid shakhehash az ehsase eshgh oryan shode. yadame tako tanha vaysade bodam kenare jade.dashtam donbale entehash migashtam.yeho ehsas kardam dastam garmaye daste kasiro dare hes mikone. To hese un garma bodam k khodamo vasate jade didam.dastam too dastet bodo dashtim miraftim k b akharesh beresim. Ama hese khobi nadashtam.garmat dasht ghandilamo ab mikard.delam dasht mese bidemajnon milarzid. Mitarsidam az ink toam mesle baghie vasate jade dastamo vel koni y mashin begirio beri.baz man bemonamo ghobare jadeha. Dastato feshar midadam too dastamo negat mikardam.bahat harf mizadam.ama to sokot karde bodio b roberot negah mikardi.faghad dastam too dastet bod. Chand bari khastam dastamo az dastet bekeshamo az ham joda shim.ama natonestam.nakhstam vasat rafighe nimerah basham. Vali …! Ehsas kardam b tedade ghadamhai k darim bar midarim to toye delet dari mishmari k ba man bemon,ba man namon.ba man bemon,ba man namon…..! Hamme chiz b ghadame akhar vasle. B nazareton ghadame akhar chi mishe?! Ba man bemon,ya,ba man namon?!!!! Be ghalame kati سلام دوستای گل خودم.انگار مارو فراموش کردین دیگه سر نمیزنین. البته امسال به این پی بردم.چون این روز دوتا فرشته کوچولو به دنیا اومدن تا امروز کنار هم شاد باشن. مثل دوتا دوست واقعی! دوتا فرشته کوچولوی خوشگل و سر حال و شاد که بهترین روزهای زندگیشونو با هم سپری میکنن. البته بعضی وقتا دعواشون میشه اما هیچ وقت هیچ چیز اونارو از هم جدا نمیکنه. مثل دوتا قفل و کلید که همیشه با هم هستن این دوتا هم با هم هستن. من که اینجا تنهام هیچ دوستی ندارم که این روز کنارم باشه.اما میدونم قلب دوستای واقعیم از بابلسر کنارم هست . اما راه رو بسته بودن و مهمون کوچولوی ما که اسمش کتی بود پشت جاده ها منتظر بود که یکی بیاد دنبالش.یه پیغام فرستاد واسه مزرعه نیم باز که بیان دنبالش و اونو ببرن.اما پیرمرد شوخی گر بهش گفت:راه دوره.نمیشه بیایم دنبالت! کتی کوچولو هیچ وقت انتظار شنیدن همچین حرفی رو نداشت.آخه همیشه فکر میکرد پیرمرد شوخی گر اونو مثل اعضای مزرعه اش دوست داره.اما فهمید که اشتباه فکر میکرده. کتی کوچولو با اینکه دلش شکست اما به روی خودش نیاورد و به شهر خودش برگشت. کتی کوچولو خیلی دلش میخواست که دوستاشو ببینه اما ازاینکه نتونست ببینتشون خیلی ناراحت شد و یه غم گنده نشست کنج دلش! کتی کوچولو همیشه با کبوتر نامه بر واسه مزرعه نامه میداد. همه همیشه جوابشو میدادن و حالشو میپرسیدن.اما یه مدت بود که پیرمرد شوخی گر دیگه جواب نا مه هاشو نمیداد و میگفت:الان فصل کاره من کار دارم نمیتونم! کتی کوچولو همیشه منتظر نامه ای از طرف پیرمرد شوخی گر بود تا دوباره لبخندب به لباش بنشونه. اما انتظار بی فایده بود.همیشه جواب سر بالا میگرفت.تا اینکه یه روز از طرف پیرمرد شوخی گر یه نامه واسش اومد که:کتی کوچولوی من!الان توی شرایطی نیستم که بتونم جواب نامه هاتو بدم.بعد از تموم شدن کارم قول میدم جبران کنم و مثل قدیم خنده به لبت بنشونم. با این نامه کتی کوچولو امیدوار شد که دوباره خنده رو لباش میاد.هر روز و هر شب منتظر بود که پیرمرد شوخی گر کاراش تموم بشه و به قولش عمل کنه. تا اینکه روز موعود و عمل کردن پیرمرد شوخی گر به قولش فرا رسید.کتی کوچولو با کلی شوق منتظر نامه ی پیرمرد شوخی گر بود تا اینکه نامه به دستش رسید با گریه جواب نامه رو داد اما میدونست که جواب نامش چیه. پیرمرد شوخی گر دیگه جواب نامه های کتی کوچولو رو مثل قدیما نمیداد.دیگه خنده به لباش نمیذاشت.اعضای مزرعه همیشه واسه کتی کوچولو نامه میدادن و دلداریش میدادن. اما دیگه هیچی رو کتی کوچولو تاثیر نمیذاشت.آخه کتی کوچولو فقط دلش واسه روزایی که خنده رو لباش بود تنگ شده بود. کتی کوچولو شادیش رو گم کرده بود! تازه دیروز از سفر برگشتم.جاتون خالی.هوا عالی بود.زیاد بهم خوش نگذشت یه سری عکس میذارم از جنگل ماسوله و ساحل طلایی رامسر امیدوارم خوشتون بیاد اون روز یادته بهم گفتی:توی قلبم جوونه زدی.میترسم خیلی بزرگ بشی! حالا من میگم:اگه یه روز خواستی منو از ریشه بکنی خودت این کارو بکن.نذار دست هرز کسی منو از قلبت بچینه! یکی بود یکی نبود زیراین سقف کبود مزرعه ی نیمباز ما پر از آدمای رنگارنگ بود. هر کس پشت نقابش قایم میشد و از مزرعه امون گذر میکرد. توی باغ قشنگ مزرعه امون یه مترسک داشتیم. مترسک قصه ی ما شده بود رفیق کلاغ های سیاه. کلاغ ها نوکش میزدن روش مینشستن اما مترسک قصه ی ما با همشون رفیق بود. همشونو دوست داشت.یه کلاغ داشتیم که بهترین دوست مترسک بود. بهش میگفتیم تک پر!آخه این کلاغ قصه ی ما برعکس همه ی کلاغ ها پرهاش سفید بود و فقط یکی از پرهاش سیاه بود.واسه همین بهش میگفتیم تک پر!
صاحب مزرعه امون یه پیرمرد شوخی گر بود که با همه شوخی میکرد. دوست داشت که همه شاد باشن و بخندن.پیرمرد شوخی گر قصه ی ما دوتا خواهر داشت.آبجی سارینا و آبجی یگانه. آبجی یگانه رو خیلی دوست داشت چون دختر آروم و مهربونی بود و آبجی کوچیکش بود. آبجی سارینا هم آبجی بزرگه بود که پیرمرد شوخی گر همیشه نگرانش بود.آخه خیلی ساده دل بود. مزرعه اشون خیلی بزرگ و قشنگ بود.پر از گلها و درختان زیبا! ته باغ مزرعه یه درخت سیب داشتن که هر سال دوتا سیب میداد. پیرمرد شوخی گر هم همیشه دوتا سیب رو میذاشت سر سفره هفت سینشون. مترسک،تک پر،پیرمرد شوخی گر،آبجی یگانه،آبجی سارینا،دوسیب،....!اینا میشدن 6تا سین سفره.اما یه سین سفرشون کم بود....! قرار بود یه مهمون واسشون بیاد که بشه سین هفتم سفرشون. اما.................. ادامــــــــــــــــ ه دارد.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.
“i’m suffering, cause i don’t know how to kill myself..”
من زجر می کشم چون نمیدونم چطوری می تونم خودمو بکشم
اگه احساس من برای شما درد آور بود ، من دوست دارم همین حالا بمیرم”
“i wait for the rain cause i can walk while i’m crying without hiding..”
من منتظر بارونم چون میتونم بدون مخفی کاری زیرش قدم بزنم و گریه کنم
“i hate you, but at the same time i love you so much..”
ازت متنفرم ، در عین حال خیلی دوست دارم
“i never said that i love you, but deep inside i know how crazy in love with you, so when im dead my spirit will tell my true feelings to you..”
هستم پس وقتی من میمیرم روح من احساسات واقعیم رو به تو میگه
“i carved your name in the bullet, now you know that you were the last thing that went trough my head..”
من اسم تورو رو گلوله حک کردم حالا تو میدونی که آخرین چیزی بودی که تو سرم رفتی
یک جمله بلند هیچ احساسی ایجاد نمی کنه مثل یه آهنگ ایمو
یکی بود،
یکی................
نه فقط یکی بود،
من نمی دانم غیر از خدا کس دیگری هم بود یا نه؟اصلا مگر فرقی هم می کند؟
فقط می دانم من بودم و کلی سوال ،من بودم و تلی از چرا
و یک قصه بی سر وته.
و آخر سر کلاغی که راه خانه اش را نمی دانست.فقط همین.یکی بود
یکی .............. 
من
عاشقانه دوستت دارم
و تو عاقلانه طردم می کنی !
غرور تو حتی از حماقت من هم احمقانه تر است
![]()
هربار که کودکانه دست کسی را می گرفتم ، گم میشدم حالا آنقدر که در من هراس گرفتن دستی است ، اضطراب گم شدن نیست
![]()
فکر کن لبه ی پرتگاه دارن 2 نفر پرت میشن ! یکیشون اونیه که تو دوستش داری ولی اون دوستت نداره . اون یکیم تو رو دوست داره تو دوستش نداری. فقطم یکی رو میتونی نجات بدی کدوم رو نجات میدی ؟ 
![]()
هرگز به گذشته بر نگرد... اگه سيندرلا براي برداشتن کفشش برميگشت هيچ وقت "پرنسس" نمي شد! 
![]()
كرم زشت وتنهابود،پيله بست،پروانه شد،زيباشد ورفت...حكايت توست! بامن اوج گرفتي،شدي مال ديگري! 
![]()
یک شمع یک کیک یک نفر یک فوت و یک دنیا تنهایی ودیگر هیچ 
![]()
من از اعدام نميترسم. نه از چوبش، نه از دارش. من از پايان بى ديدار ميترسم.
![]()
بسلامتی پسرخاله که یه کیک_ مسموم_ گنده رو خودش تنها خورده بود که بقیه نخورن و مریض بشن.. مجری گفت: چرا کیک رو ننداختی دور گفت : گفتم خوب مورچه ها میخورن و مریض میشن - مورچه رو که نمیشه بهش سرم وصل کرد 

چقدر سخته که وجودت حضور کسی رو طلب کنه که هیچ وقت مال تو نمیشه!
چقدر سخته که حتی نتونی آرزو کنی که مال تو بشه!
چقدر سخته که خودت رو با یه دنیا آرزو زیر پاهای خودت له کنی!
چقدر سخته که بخوای خودت رو خودش رو گول بزنی که احساسی بینتون نیست اما احساستون به قلباتون یه چیز دیگه بگه!
چقدر سخته وقت گریه شونه هاشو طلب میکنی اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه واسه عشق اون داری گریه میکنی!
چقدر سخته وقتی توی تموم دنیا فقط آغوش اونو داری که بهش پناه ببری اما اون از ترس عاشقی بهت پشت کنه!
چقدر سخته که هیچ کدوم از اینارو باور نداری!

![]()
![]()
![]()
(به قلم خودم)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()



![]()
روزهام دارن سپری میشن بدون اینکه بخوام فکر کنم راستی فرداچی میشه!!!![]()




این پست رو چند روز زودتر گذاشتم چون شاید وقت نکنم نت بیام

دوشنبه 28
فروردین
بهترین روز زندگیمه.



![]()





![]()
آیدین عزیزم این روزو بهت تبریک میگم که به دنیا اومدی تا بهونه و دلیل بزرگترین شادی زندگیم باشی.امیدوارم هر جا که هستی،هرجا که باشی به قشنگترین آرزوهات برسی.

راستی چشماتو ببند و دستتو بذار رو قلبت و از ته قلبت یه آرزوی قشنگ کن.
دوستای گلی که پست رو خوندن واسمون یه آرزو بنویسن .بعدا آرزوهاشونو توی وبلاگ پست میذارم![]()




![]()

![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
اما اون چیزی که کتی کوچولو رو خوشحال میکرد توش ننوشته بود.کتی کوچولو یهو سرد شد و اشک تو چشماش خونه کرد.
![]()
![]()
![]()
ادامه دارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
اما بازم خوب بود ![]()
![]()
![]()
![]()






برچسبها: دست نوشته ی خودم












برچسبها: دست نوشته ی خودمــــــــــــــ
| LADY-$ | Designer |


پشت تنهایی من که رسیدی ،























